تبلیغات
صفحه نقره ای
  • نویسندگان
    آمار بازید
    کل بازدید ها :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بروز رسانی :
    درباره ما

    داستان - داستانک


    ایجاد کننده وبلاگ : amir khan



    روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که
     انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم
    دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
     رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش
    جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
    در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که ....
    توجه او را جلب
    کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته
    می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،
    که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان
    داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و
    افسرده در سایه درختی  ایستاده بود که رهگذری گرما زده با
     کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به
     رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او
    گفت:"تو شیطان هستی!"
    ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
    " از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر
    می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه
    ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:
    مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
    از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
    به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
    به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
    از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
    حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس
    آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی

    شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.
    مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"



    دسته بندی : داستان تاریخی , داستان مذهبی ,

    آخرین مطالب

    » مشت بزرگتر ... ( جمعه 26 مهر 1392 )
    » مرد ولگرد و کشیش ... ( یکشنبه 17 شهریور 1392 )
    » شتر و موش ... ( سه شنبه 22 مرداد 1392 )
    » آب بكش و وضو بساز ( یکشنبه 9 تیر 1392 )
    » خیانت ( جمعه 17 خرداد 1392 )
    » لیلی خودش را به آتش کشید ( جمعه 6 اردیبهشت 1392 )
    » دوستی ‍‍پروانه ای ( چهارشنبه 14 فروردین 1392 )
    » مورچه و سلیمان نبی ( چهارشنبه 7 فروردین 1392 )
    » زاهد و درویش ( یکشنبه 4 فروردین 1392 )
    » آرزوی بزرگ ( چهارشنبه 30 اسفند 1391 )
    » سال نو مبارک ( سه شنبه 29 اسفند 1391 )
    » هربارکه می روی،رسیده ای ( پنجشنبه 15 تیر 1391 )
    » خب بعدش چی !!! ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
    » ببخشید شما ثروتمندید !!! ( جمعه 29 اردیبهشت 1391 )
    » نژاد پرستی !!! ( چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 )