تبلیغات
صفحه نقره ای
  • نویسندگان
    آمار بازید
    کل بازدید ها :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بروز رسانی :
    درباره ما

    داستان - داستانک


    ایجاد کننده وبلاگ : amir khan



    رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،

     

    هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،

     

    شمعها نیز برای خود داستانی دارند.

     

     امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.

     

     



    شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.
     

     

     

    اولی گفت: من صلح هستم!

     

    با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.

     


    فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.

     


    سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.

     

     

    *****

     


    دومی گفت: من ایمان هستم!

     

     با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،

     

    و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،

     

    وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.

     

     

    *****

     



    شمع سوم گفت: من عشق هستم!

     

    ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.

     

     مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،

     

    آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.

     

     

    *****

     



    ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید

     

    و گفت: چرا خاموش شده اید؟

     

    قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.

     

     

    *****

     


    سپس شمع چهارم گفت:

     

     نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.

     

    من امید هستم!

     


    کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.
     

    این داستان رو یکی از دوستان برای من میل کردن

    گفتم بذارمش اینجا تا همه استفاده کنن

    Amin.movaffagh




    دسته بندی : داستان آموزنده ,

    آخرین مطالب

    » مشت بزرگتر ... ( جمعه 26 مهر 1392 )
    » مرد ولگرد و کشیش ... ( یکشنبه 17 شهریور 1392 )
    » شتر و موش ... ( سه شنبه 22 مرداد 1392 )
    » آب بكش و وضو بساز ( یکشنبه 9 تیر 1392 )
    » خیانت ( جمعه 17 خرداد 1392 )
    » لیلی خودش را به آتش کشید ( جمعه 6 اردیبهشت 1392 )
    » دوستی ‍‍پروانه ای ( چهارشنبه 14 فروردین 1392 )
    » مورچه و سلیمان نبی ( چهارشنبه 7 فروردین 1392 )
    » زاهد و درویش ( یکشنبه 4 فروردین 1392 )
    » آرزوی بزرگ ( چهارشنبه 30 اسفند 1391 )
    » سال نو مبارک ( سه شنبه 29 اسفند 1391 )
    » هربارکه می روی،رسیده ای ( پنجشنبه 15 تیر 1391 )
    » خب بعدش چی !!! ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
    » ببخشید شما ثروتمندید !!! ( جمعه 29 اردیبهشت 1391 )
    » نژاد پرستی !!! ( چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 )