تبلیغات
صفحه نقره ای
  • نویسندگان
    آمار بازید
    کل بازدید ها :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بروز رسانی :
    درباره ما

    داستان - داستانک


    ایجاد کننده وبلاگ : amir khan



    • نویسنده : amir khan
    • تاریخ : 10:15 بعد از ظهر - پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390
    • نظر : ()
    روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.
    خدا گفت چیزی از من بخواهید،هرچه که باشد،شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید،زیرا خدا بسیار بخشنده است
     هرکه آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن ودیگری پایی برای دویدن.
    یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیزو یکی دریا را انتخاب کرد ودیگری آسمان را.
      در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت
    خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.
    نه 
    چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ، نه بالی ونه پایی،نه آسمان و نه دریا،تنها کمی از خودت،تنها کمی  از خودت به من بده وخدا کمی نور به او داد.
    نام او کرم شب تاب شد.

    خدا گفت :آن نوری که با خود دارد،بزرگ است.
    حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی
    و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک،بهترین را خواست،زیرا که از خدا جز خدا و نباید خواست.
    ***
    هزاران سال است که او می تابد.روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست.چراغ کرم شبتاب روشن است وکسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.


    برچسب ها : کرم شب تاب , خداوند , خدا , نور , خورشید , کرم ,
    دسته بندی : داستان عاشقانه , داستانهای عرفان نظر آهاری , داستان عرفانی ,

    آخرین مطالب

    » مشت بزرگتر ... ( جمعه 26 مهر 1392 )
    » مرد ولگرد و کشیش ... ( یکشنبه 17 شهریور 1392 )
    » شتر و موش ... ( سه شنبه 22 مرداد 1392 )
    » آب بكش و وضو بساز ( یکشنبه 9 تیر 1392 )
    » خیانت ( جمعه 17 خرداد 1392 )
    » لیلی خودش را به آتش کشید ( جمعه 6 اردیبهشت 1392 )
    » دوستی ‍‍پروانه ای ( چهارشنبه 14 فروردین 1392 )
    » مورچه و سلیمان نبی ( چهارشنبه 7 فروردین 1392 )
    » زاهد و درویش ( یکشنبه 4 فروردین 1392 )
    » آرزوی بزرگ ( چهارشنبه 30 اسفند 1391 )
    » سال نو مبارک ( سه شنبه 29 اسفند 1391 )
    » هربارکه می روی،رسیده ای ( پنجشنبه 15 تیر 1391 )
    » خب بعدش چی !!! ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
    » ببخشید شما ثروتمندید !!! ( جمعه 29 اردیبهشت 1391 )
    » نژاد پرستی !!! ( چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 )