تبلیغات
صفحه نقره ای
  • نویسندگان
    آمار بازید
    کل بازدید ها :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بروز رسانی :
    درباره ما

    داستان - داستانک


    ایجاد کننده وبلاگ : amir khan



    یادت هست که از گربه باغچه مان ترسیدی؟
    یادم هست گربه را ترساندم
    و به تو قول دادم
    که از ان پس تا ابد در کنارت خواهم ماند
    یادم هست با چشمان سیاهت
    که به زیبایی یک رمان غمگین بود
    به من نگاه کردی و به من خندیدی
    یادن هست مجنون شدم؟ یا فرهاد؟
    از روزی که یادم هست تو لیلی بودی
    و هنوز هم هستی، و تا ابد خواهی ماند
    یادم هست ظرفم را که شکستی
    بر بیستون دلم حک کردم
    عشق را باید کشت
    یا با دروغ از روبرو، یا با خیانت از پشت.
    پس از ان روز صلاح مملکتم را در دست خسروان دیدم
    پس از ان روز تا امروز
    نه (دوستت دارم) ارزشی داشت و نه عشق معنی می داد
    یادت هست وقتی اشک هایم را دیدی بازگشتی؟
    دیگر درست یادم نیست، من تمساح بودم یا نبودم؟
    یادم هست که یک باز خیانت کردم
    و یک عمر دروغ گفتم
    و تو فهمیدی و دلت نشکست
    خرد شد، ریز ریز شد و زمین ریخت.
    پس از آن روز تا امروز
    نه دوستت دارم هایم را دوست داشتی نه به چشمانم اعتماد داشتی.
    یادت هست شب قبل از رفتنت مرا بوسیدی؟
    و به من گفتی که منتظر می مانی؟
    یادم هست که سیمهای تلفن گرمی صدایت را می خوردند،
    و بوسه هایی که با حروف تایپ شده می فرستادی در راه می مردند
    اشکهایم که تمام شد دلم پر از خالی شد، خام شد.
    می دانی؟
    شاید نتوانم بهترین روز زندگیم را به یاد بیاورم
    ولی تا ابد می دانم ، بد ترین روز زندگی ام همان روزی بود که تصادف کردم
    و به تقدیر ایمان آوردم
    یادت هست روزی که به دیدنم امدی پیراهن سفیدی پوشیده بودی؟
    شاید اگر داستان ما افسانه نبود
    همین جا می ماندی
    ولی در افسانه ما دوری شرط لازم بود
    و تو فرشته زیبای من باز هم زشتی های مرا دیدی
    یادم هست که خودم خشتها را کج نهادم
    و حالا من ماندم و دیوار کجی که هیچ گاه به ثریا نرساندمم
    و چه مرزهایی که شکست
    و چه حرفهایی که روزی هزار بار آرزو می کنم هرگز نمی شنیدی
    ولی دیروز تو باز هم به من رسیدی یا من به تو
    حس می کنی؟
    اینبار همدیگر را جور دیگری می بوسیم؟
    اینبار چقدر راحت دوستت دارم ها را می گوییم
    و دیگر از گذشته خبری نیست
    داشتم فکر می کردم شاید بزرگ شده ایم
    داستان من و تو افسانه قشنگی است
    یک افسانه قشنگ پایان قشنگی دارد؟ یا ندارد؟
    برایت صبر می کنم تا افسانه قشنگمان را به پایان برسانی
    می دانم که هر کسی در هر کجایی
    داستان من و تو را بخواند با خود خواهد گفت:
    داستان من و تو افسانه قشنگی است.
    داستان من و تو افسانه قشنگی است.
    داستان من و تو افسانه قشنگی است.





    برچسب ها : افسانه , عشق , داستان , دوستت دارم ,
    دسته بندی : داستان عاشقانه , متفرقه , داستانهای عرفان نظر آهاری , photo ,

    آخرین مطالب

    » مشت بزرگتر ... ( جمعه 26 مهر 1392 )
    » مرد ولگرد و کشیش ... ( دوشنبه 18 شهریور 1392 )
    » شتر و موش ... ( سه شنبه 22 مرداد 1392 )
    » آب بكش و وضو بساز ( یکشنبه 9 تیر 1392 )
    » خیانت ( جمعه 17 خرداد 1392 )
    » لیلی خودش را به آتش کشید ( جمعه 6 اردیبهشت 1392 )
    » دوستی ‍‍پروانه ای ( پنجشنبه 15 فروردین 1392 )
    » مورچه و سلیمان نبی ( پنجشنبه 8 فروردین 1392 )
    » زاهد و درویش ( یکشنبه 4 فروردین 1392 )
    » آرزوی بزرگ ( چهارشنبه 30 اسفند 1391 )
    » سال نو مبارک ( سه شنبه 29 اسفند 1391 )
    » هربارکه می روی،رسیده ای ( پنجشنبه 15 تیر 1391 )
    » خب بعدش چی !!! ( دوشنبه 15 خرداد 1391 )
    » ببخشید شما ثروتمندید !!! ( جمعه 29 اردیبهشت 1391 )
    » نژاد پرستی !!! ( چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 )