تبلیغات
صفحه نقره ای
  • نویسندگان
    آمار بازید
    کل بازدید ها :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بروز رسانی :
    درباره ما

    داستان - داستانک


    ایجاد کننده وبلاگ : amir khan



    • نویسنده : amir khan
    • تاریخ : 11:00 بعد از ظهر - سه شنبه 30 فروردین 1390
    • نظر : ()
    خداوند گفت: دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ازآن گونه که شما انتظاردارید؛اما جهان هرگز بی پیامبرنخواهد ماند وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.
    پرنده آوازی خواند که در هرنغمه اش خدابود.عده ای به او گرویدند وایمان آوردند.
    وخدا گفت:  اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.
     خداوند رسولی از آسمان فرستاد.باران،نام او بود.همین که باران،باریدن گرفت،آنان که اشک را می شناختند،رسالت او را دریافتند،پس بی درنگ توبه کردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.
    خدا گفت: اگر بدانید بارسول باران هم می توان به پاکی رسید.
     خداوند پیغامبر باد را فرستاد،تا روزی بیم دهد وروزی بشارت.پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم وآنان که پیام اورا فهمیدند،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.
    خداگفت: آن که خبر باد را می فهمد،قلبش در بیم وامید می لرزد وقلب مؤمن این چنین است .
     خدا گلی را از خاك برانگیخت،تامعاد را معنا کند. وگل چنان از رستخیز گفت که از آن پس هر مؤمنی که گلی را دید،رستخیز را به یاد آورد.
    خدا گفت: اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد.
     خداوندیکی از هزار نامش را به دریاگفت.دریا بی درنگ قیام کرد وسپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند.مردم تماشا می کردند،عده ای پیام دریا را دانستند،پس قیام کردندوچنان به سجده افتادند،که هیچ از آنها باقی نماند.
    خدا گفت آن که به پیغمبر آبها اقتدا کند،به بهشت خواهد رفت .
    جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر ومرسل است،اما به یاد دارم که فرشته ای به من گفت: همیشه کافری هست تا باران را انکار کند وبا گل بجنگد،یا پرنده را دروغگو بخواند وباد را مجنون ودریا را ساحر.اما همین امروز ایمان بیاور که پیغمبرآب و رسول باران وفرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافیست.



    برچسب ها : پرنده , رسالت , خدا , پرنده ای به رسالت مبعوث شد , باران , باد , دریا , عرفان نظر آهاری ,
    دسته بندی : داستان عاشقانه , داستانهای عرفان نظر آهاری , داستان عرفانی ,

    آخرین مطالب

    » مشت بزرگتر ... ( جمعه 26 مهر 1392 )
    » مرد ولگرد و کشیش ... ( یکشنبه 17 شهریور 1392 )
    » شتر و موش ... ( سه شنبه 22 مرداد 1392 )
    » آب بكش و وضو بساز ( یکشنبه 9 تیر 1392 )
    » خیانت ( جمعه 17 خرداد 1392 )
    » لیلی خودش را به آتش کشید ( جمعه 6 اردیبهشت 1392 )
    » دوستی ‍‍پروانه ای ( چهارشنبه 14 فروردین 1392 )
    » مورچه و سلیمان نبی ( چهارشنبه 7 فروردین 1392 )
    » زاهد و درویش ( یکشنبه 4 فروردین 1392 )
    » آرزوی بزرگ ( چهارشنبه 30 اسفند 1391 )
    » سال نو مبارک ( سه شنبه 29 اسفند 1391 )
    » هربارکه می روی،رسیده ای ( پنجشنبه 15 تیر 1391 )
    » خب بعدش چی !!! ( یکشنبه 14 خرداد 1391 )
    » ببخشید شما ثروتمندید !!! ( جمعه 29 اردیبهشت 1391 )
    » نژاد پرستی !!! ( چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 )