تبلیغات
صفحه نقره ای
  • نویسندگان
    آمار بازید
    کل بازدید ها :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بروز رسانی :
    درباره ما

    داستان - داستانک


    ایجاد کننده وبلاگ : amir khan



    • نویسنده : elnaz j
    • تاریخ : 04:16 بعد از ظهر - سه شنبه 3 اسفند 1389
    • نظر : ()
    " السی " دخترکوچکی بود که با پدر و مادرش در خانه ای نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد
    و به همین خاطر روزی سه ، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود .

    در یکی از روزها " السی " از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت ،داستانی در مورد پری دریایی شنید .

    از آن روز به بعد دخترک تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می تواند تبدیل به یک پری دریایی شود.
    پری دریایی
    او ابتدا این سؤال را از پدرش پرسید ، اما پدر " السی " که تمام فکرش این بود که روزها تعداد بیشتری پیراشکی در کنار ساحل بفروشد ، با بی حوصلگی به او جواب سربالا داد .

    پس از آن دخترک از مادرش ، همسایه ها و خلاصه از هر کسی که می شناخت این سؤال را پرسید

    اما جواب را پیدا نکرد تا اینکه یک روز حوالی ظهر که طبق معمول هر روز به دستور پدرش ،

    باید پیراشکی های داغی را که مادر در خانه درست می کرد به دست او می رساند ،

    حدود ۲۰ پیراشکی توی سینی گذاشت و کنار ساحل به سوی دکه ی پدرش راه افتاد که ناگهان چشمش به مردی افتاد که کنار آب نشسته بود " السی " که خبر نداشت آن مرد یک دله دزد است ، به سویش رفت و از او پرسید : "چگونه می توان پری دریایی شد ؟ "

    مرد دزد وقتی چشمش به پیراشکی ها افتاد ، فکری به سرش زد و نقطه ای را در فاصله صد متری - داخل دریا - به " السی " نشان داد و گفت : " تو باید تا آنجا شنا کنان بروی و از کف دریا که عمقش فقط یک متر است ، پنج تا صدف بیاوری تا من راز پری دریایی شدن را به تو بگویم . "

    دختر بینوا با خوشحالی سینی پیراشکی ها را به دست مرد دزد سپرد و به آب زد و صد متر را شنا کرد و

    هر طوری بود از کف دریا پنج صدف پیدا کرد و راه رفته را برگشت اما وقتی مرد را ندید تازه فهمید

    کلک خورده است ! لذا در حالی که گریه می کرد نگاهی به صدفها انداخت که ناگهان دید

    داخل یکی از صدفها ، مرواریدی درشت و درخشان وجود دارد !

    " السی " معطل نکرد و با سرعت به طرف دکه ی پدرش دوید ...

    آری ، دخترک شاید نمی دانست چگونه می توان پری دریایی شد ،

    اما خوب می دانست که قیمت آن مروارید برابر است با قیمت تمام مغازه هایی که در ساحل دریا قرار دارد!




    برچسب ها : پری دریایی , دریا , صدف , مروارید ,
    دسته بندی : داستان عاشقانه ,

    آخرین مطالب

    » مشت بزرگتر ... ( جمعه 26 مهر 1392 )
    » مرد ولگرد و کشیش ... ( دوشنبه 18 شهریور 1392 )
    » شتر و موش ... ( سه شنبه 22 مرداد 1392 )
    » آب بكش و وضو بساز ( یکشنبه 9 تیر 1392 )
    » خیانت ( جمعه 17 خرداد 1392 )
    » لیلی خودش را به آتش کشید ( جمعه 6 اردیبهشت 1392 )
    » دوستی ‍‍پروانه ای ( پنجشنبه 15 فروردین 1392 )
    » مورچه و سلیمان نبی ( پنجشنبه 8 فروردین 1392 )
    » زاهد و درویش ( یکشنبه 4 فروردین 1392 )
    » آرزوی بزرگ ( چهارشنبه 30 اسفند 1391 )
    » سال نو مبارک ( سه شنبه 29 اسفند 1391 )
    » هربارکه می روی،رسیده ای ( پنجشنبه 15 تیر 1391 )
    » خب بعدش چی !!! ( دوشنبه 15 خرداد 1391 )
    » ببخشید شما ثروتمندید !!! ( جمعه 29 اردیبهشت 1391 )
    » نژاد پرستی !!! ( چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 )