تبلیغات
صفحه نقره ای
  • نویسندگان
    آمار بازید
    کل بازدید ها :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بروز رسانی :
    درباره ما

    داستان - داستانک


    ایجاد کننده وبلاگ : amir khan



    دختر كوچولو وارد بقالی شد و كاغذی به طرف بقال دراز كرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی كه در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
    بقال كاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در كاغذ را فراهم كرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یك مشت شكلات به عنوان جایزه برداری.
    ولی دختر كوچولو از جای خودش تكون نخورد، مرد بقال كه احساس كرد دختر بچه برای برداشتن شكلات‌ها خجالت می‌كشه گفت: "دخترم! خجالت نكش، بیا جلو خودت شكلاتهاتو بردار"
    دخترك پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شكلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ "
    بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌كنه؟
    و دخترك با خنده‌ای كودكانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!



    برچسب ها : داستان کوتاه , صفحه نقره ای , مشت , بقال , دختر ,
    دسته بندی : داستان آموزنده ,

    کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
    مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید
    پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
    کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری و روابط جنسی نا مشروع است
    مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
    بعد کشیش از او پرسید  تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
    مردک گفت من روماتیسم ندارم
    اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است



    برچسب ها : داستان , رمان , داستان کوتاه , کشیش , مرد ولگرد , روماتیسم ,
    دسته بندی : داستان خنده دار ,

    موشی افسار شتری را گرفت و به راه افتاد. شتر به دلیل طبع آرامی که دارد با وی همراه شد ولی در باطن منتظر فرصتی بود تا خطای موش را به وی گوش زد کند. این دو به راه ادامه دادند تا به کنار رودخانه ای رسیدند. موش از حرکت باز ایستاد و شتر از او پرسید که: «چرا ایستاده ای تو رهبر و پیشاهنگ من هستی؟»
    موش گفت: «این رودخانه خیلی عمیق است.»
    شتر پایش را در آب نهاد و رو به موش گفت: «عمق این آب فقط تا زانوست.»
    موش گفت: «میان زانوی من و تو فرق بسیار است.»
    شتر پاسخ داد: «تو نیز از این پس رهبری موشانی چون خود را بر عهده گیر.»



    برچسب ها : داستان , داستان کوتاه , شتر , موش , افسار , زانو , آب ,
    دسته بندی : داستان متفرقه ,

    دزدى به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت ، اما چیزى نیافت كه قابل دزدى باشد . خواست كه نومید بازگردد كه ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت :اى جوان !سطل را بردار و از چاه ، آب بكش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزى از راه رسید، به تو بدهم ؛ مباد كه تو از این خانه با دستان خالى بیرون روى !دزد جوان ، آبى از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
    روز شد . كسى در خانه احمد را زد . داخل آمد و 150 دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه ، به جناب شیخ است . احمد رو به دزد كرد و گفت : دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یك شبى است كه در آن نماز خواندى . حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد. گریان به شیخ نزدیك تر شد و گفت : تاكنون به راه خطا مى رفتم . یك شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم ، خداوند مرا این چنین اكرام كرد و بى نیاز ساخت . مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم . كیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت .



    برچسب ها : داستان , داستان کوتاه , دزد , دینار , احمد خضرویه , خداوند , نماز ,
    دسته بندی : داستان آموزنده , داستان عرفانی , داستان مذهبی ,

    چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

    زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

    آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
    پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود.. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
    پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

      دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود. دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

     

    دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

    رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

    قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.





    برچسب ها : داستان , داستانک , عاشقانه , آموزنده , دایره , مکعب , عشق ,

    خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
    لیلی گفت: من.
    خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.خدا
    لبخند زد. لیلی هم.

    خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
    لیلی خودش را به آتش کشید.
    خدا سوختنش را تماشا می کرد.
    لیلی گر می گرفت.
    خدا حظ می کرد.
    لیلی می ترسید... می ترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست.
    خدا اجابت کرد... مجنون سررسید.
    مجنون هیزم آتش لیلی شد.
    آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

    خدا گفت: لیلی اگر نبود، زمین من همیشه سردش بود.


    برچسب ها : داستان , داستان کوتاه , عرفان نظر آهاری , لیلی , خدا ,
    دسته بندی : داستانهای عرفان نظر آهاری ,

    • نویسنده : amir khan
    • تاریخ : 12:58 قبل از ظهر - پنجشنبه 15 فروردین 1392
    • نظر : ()
    یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك!
    پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!
    پروانه با شور و شوق گفت: می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.
    اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد: نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
    پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت: لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!
    اون پسر باز هم قبول نكرد: برو از اینجا و منو راحت بذار!
    پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.
    فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت: برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم و پیش خودش فكر كرد كه "ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
    مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.
    خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.
    مرد دانا بهش گفت: پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!
    پسرك از اون روز دیگه همیشه یادش موند كه برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ کرد.


    برچسب ها : داستان , صفحه نقره ای , پروانه , پسرک , پنجره , داستان عاشقانه ,
    دسته بندی : داستان عاشقانه ,

    • نویسنده : amir khan
    • تاریخ : 12:39 قبل از ظهر - پنجشنبه 8 فروردین 1392
    • نظر : ()
    روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،
    نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.
    سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.
    در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.

    مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
    سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.
    ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.
    آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.
    سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
    مورچه گفت :
    ” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.
    خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.
    خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.
    این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد
    من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
    و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا
    می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم.”
    سلیمان به مورچه گفت :
    “وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟”
    مورچه گفت آری او می گوید :
    ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن


    برچسب ها : داستان , داستان کوتاه , مورچه , سلیمان , قورباغه , گندم , دریا ,
    دسته بندی : داستان مذهبی ,

    زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از جایی به جای دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
    دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:
    «دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد:
    « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»



    برچسب ها : داستان , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , زاهد , درویش ,
    دسته بندی : داستان عاشقانه , داستان آموزنده , داستان عرفانی ,

    همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست!  نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم. پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست.
    وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده،  من که این را نخواسته بودم!
    سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد. تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.




    برچسب ها : داستان , داستان آموزنده , عاشقانه , تخته سیاه , درخت , آرزو ,
    دسته بندی : داستان عاشقانه , داستان آموزنده ,




    برچسب ها : سال , نو , مبارک , سال 1392 , ماهی قرمز , سال نو مبارک ,
    دسته بندی : متفرقه ,

    پشتش سنگین بود وجاده های دنیا طولانی.می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار رانخواهد رفت.آهسته آهسته می خزید،دشوار وکند؛ودورها همیشه دور بود. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت وآن را چون اجباری بر دوش می کشید.
    پرنده ای در آسمان پر زد،سبک؛وسنگ پشت رو به خدا کرد وگفت این عدل نیست
    کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی.من هیچگاه نمی رسم،هیچگاه و درلاك سنگی خود خزید به نیت نا امیدی
    خدا سنگ پشت را ازروی زمین بلند کرد.زمین را نشانش داد.کره ای کوچک بود.
    وگفت نگاه کن ابتدا وانتها ندارد.هیچ کس نمی رسد.
    چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است حتی اگر اندکی وهر بار که می روی،رسیده ای وباور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست،توپاره ای از هستی رابردوش می کشی،پاره ای از مرا
    خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت ودیگر نه بارش چنان سنگین بود ونه راهها چندان دور.
    سنگ پشت به راه افنادو گفت: رفتن،حتی اگر اندکی وپاره ای از او را باعشق بر دوش کشید.



    برچسب ها : داستان , رمان , عرفان نظر آهاری , عاشقانه , لاک پشت , خدا , رسیدن , سنگ پشت ,
    دسته بندی : داستانهای عرفان نظر آهاری , داستان عاشقانه ,

    یك تاجر آمریكایی نزدیك یك روستای مكزیكی ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیری از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهی بود. از مكزیكی پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تا رو گرفتی؟ مكزیكی پاسخ داد: مدت زیادی طول نكشید.
    آمریكایی: پس چرا بیشتر صبر نكردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
    مكزیكی: چون همین تعداد هم برای سیر كردن خانواده ام كافیه.
    آمریكایی: اما بقیه وقتت رو چه كار می كنی؟
    مكزیكی: تا دیر وقت می خوابم، یك كم ماهیگیری می كنم، با بچه هایم بازی می كنم، بعد میرم تو دهكده می چرخم. یه گیلاس مشروب می خورم و با دوستانم شروع می كنیم به گیتار زدن و آواز خوندن و خوشگذرونی.
    خلاصه این هم زندگی ماست.
    آمریكایی: ببین من تو هاروارد درس خونده ام و می تونم كمكت كنم. تو باید بیشتر ماهیگیری كنی. اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری. بعد با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم اضافه می كنی. اون وقت كلی قایق برای ماهیگیری داری!
    مكزیكی: خب بعدش چی؟
    آمریكایی: به جای اینكه ماهی ها رو به واسطه بفروشی، اونها رو مستقیمأ به مشتری ها میدی و برای خودت كار و بار درست می كنی... بعدش كارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می كنی... این دهكده كوچك را هم
    ترك می كنی و میری مكزیكوسیتی... بعدأ لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورك.... اونجاست كه دست به كارهای مهمتری می زنی.
    مكزیكی: اما آقا ! این كار چقدر طول می كشه؟ آمریكایی: پانزده تا بیست سال!
    مكزیكی: اما بعدش چی آقا؟
    آمریكایی: بهترین قسمتش همینه: موقع مناسب كه گیرت اومد میری و سهام شركتت رو به قیمت خیلی بالا میفروشی! این كار برایت میلیون ها دلار عایدی داره.
    مكزیكی: میلیون ها دلار!!! آه! خب بعدش چی؟
    آمریكایی: اون وقت بازنشسته می شوی! میری یه دهكده ساحلی كوچك، جایی كه می تونی تا دیروقت بخوابی، یك كم ماهیگیری كنی، با بچه هایت بازی كنی، بری دهكده و یه گیلاس مشروب بنوشی و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و آواز بخونی و خوش بگذرونی....


    برچسب ها : داستان , رمان , قصه , داستان آموزنده , آمریکایی , مکزیکی , ماهیگیری , ماهی , قایق , سهام , پول , تاجر ,
    دسته بندی : داستان آموزنده , داستان متفرقه ,

    هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

    كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خود م بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: « بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

    آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: « ببخشین خانم! شما پولدارین »

    نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

    دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

    آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.



    برچسب ها : داستان , داستان کوتاه , فنجان , ثروت , ثروتمند , دمپایی , شیر کاکائو , طوفان , دختر , کاغذ , کاغذ باطله ,
    دسته بندی : داستان عاشقانه , داستان آموزنده ,

    • نویسنده : amir khan
    • تاریخ : 12:39 بعد از ظهر - چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391
    • نظر : ()
    یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.

    مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانم؟"

    زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاه پوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"

    مهماندار گفت: "خانم! لطفاً آرام باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه."

    مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانم! همان طور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم."

    قبل از این که زن سفید پوست چیزی بگوید، مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این حال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند این که یک مسافر، کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند است."

    و سپس مهماندار رو به مرد سیاه پوست کرد و گفت: "قربان! این به این معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."

    تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.



    برچسب ها : داستان , نژاد پرستی , داستانک , هواپیما , داستان آموزنده , مهماندار ,
    دسته بندی : داستان آموزنده ,

    آخرین مطالب

    » مشت بزرگتر ... ( جمعه 26 مهر 1392 )
    » مرد ولگرد و کشیش ... ( دوشنبه 18 شهریور 1392 )
    » شتر و موش ... ( سه شنبه 22 مرداد 1392 )
    » آب بكش و وضو بساز ( یکشنبه 9 تیر 1392 )
    » خیانت ( جمعه 17 خرداد 1392 )
    » لیلی خودش را به آتش کشید ( جمعه 6 اردیبهشت 1392 )
    » دوستی ‍‍پروانه ای ( پنجشنبه 15 فروردین 1392 )
    » مورچه و سلیمان نبی ( پنجشنبه 8 فروردین 1392 )
    » زاهد و درویش ( یکشنبه 4 فروردین 1392 )
    » آرزوی بزرگ ( چهارشنبه 30 اسفند 1391 )
    » سال نو مبارک ( سه شنبه 29 اسفند 1391 )
    » هربارکه می روی،رسیده ای ( پنجشنبه 15 تیر 1391 )
    » خب بعدش چی !!! ( دوشنبه 15 خرداد 1391 )
    » ببخشید شما ثروتمندید !!! ( جمعه 29 اردیبهشت 1391 )
    » نژاد پرستی !!! ( چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 )
    صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]